تبليغاتX
ஜ☆ღ•* آشیونه ஜ☆ღ•*

ஜ☆ღ•* آشیونه ஜ☆ღ•*

عاشقانه

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين اين گريه هام از عشق چه زوندوني برام ساختن

 

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ، ديگه خوابي ، به چشمونم نمي نشونه

 

يكي با چشماي نازش ، دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش ، گلاي باغچمو سوزوند

 

تو اين شب هاي تو در تو ، خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي ، داره مي باره از هر سو

 

خداحافظ گل مريم . گل مظلوم پُر دردم

نشد با اين تن زخمي، به آغوش تو برگردم

 

نشد تا بغض چشماتو ، به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سكوت و شب غمِ بارونو بردارم

 

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو كه بيدار بيداري ، بگو از شب چي مي دوني

 

تو اين روياي سر در گم ، خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي، تو دست سرد اين مردم

 

خداحافظ گل پونه ،كه باروني نمي تونه

طلسم بغضو برداره ،از اين پاييز ديوونه

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت18:59توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ...

با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت23:10توسط نوشته شده توسط:بهار | |


امشب، شب آخره که مزاحم دلت شدم

 خورشید فردا مال تو

ببخش که عاشقت شدم

 بدرقه لازم ندارم

 خودم میرم عزیزترین

 نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین،

 دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود...


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت19:4توسط نوشته شده توسط:بهار | |

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی میکنم وجاده رفتنت را خط خطی.کسی برای من نیست.بیا و غلط های
زندگیم را به من بگو وزیر اشتباهاتم را خط بکش.                                                          
بودنت مثل دریایی مرا در بر میگیرد
آنجا که تو هستی حتی ماهی ها هم نمی توانند ببینند چه رسد به من.....!!!!!
کدام صبح میایی؟
کدام چمدان مال توست؟
کدام دست تو را به من میرساند؟
کدام روز مال من میشوی؟
بیا که درد دلم را فقط تو می فهمی....   
                                                    
  

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت20:1توسط نوشته شده توسط:بهار | |


باز دلم تنگ است

باز بی قرار توام

کجایی ای معنای عشق...

کی رویاهایم به حقیقت می پیوندد؟

کی می توانم جسم پاک تورا در آغوشم حس کنم؟

دوست دارم تورا در آغوش بگیرم


تا بتوانی حرارت عشق را در وجودم حس کنی

و از گرمای آن در آغوش من به خواب  بروی

سر روی شانه ام بگذار،تا در گوشت آرام آرام زمزمه کنم 


جمله ی دوستت دارم را....

دستهای گرمت را به من بسپار ای بهترین

تا روح خسته ام دوباره متولد شود

چه زیباست...

حس تولد دوباره


دوباره زنده شدن

آن هم به خاطر تو....

دوست دارم لبانم را بر روی لبان تو بگذارم

و به چشمان معصوم و بی گناه تو

 که مثل آسمان آبی پاک و مثل دریا شفاف است خیره شوم

به من نگاه کن

میبینی...؟

اشک در چشمانم حلقه زده

اما....

این اشک نیست بلکه..


قدرت عشق است که این چنین در چشمانم جمع شده

آری...

این عظمت عشق پاک است

سرت را آرام بر روی قلبم بگذار

میشنوی...؟

صدای قلبم را می شنوی که با هر طپش فریاد می زند:

"ای معنای عشق، تورا دوست دارم"

این ها همه رویاهای من است


رویاهایی که مدت هاست انتظار میکشم تا به حقیقت بپیوندد...

اما افسوس
...

افسوس که دیگر نمی توانم...

سنگینی این رویای طلسم شده ، جسم خسته مرا

بیش از پیش خسته و ناتوان کرده


چشمانم را می بندم...... 

و در کابوس عشق تو می مانم 

به خوابم بیا...

 

                                                       بهار

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت23:30توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 
سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!

قلبت شکسته است ..... می دانم !!

دوری برایت سخت است ...... می دانم !

اما برای چند لحظه ای ارام بگیر .....

تا برایت بگویم...

بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....

و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!

بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....

اما گریه نکن ....

که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...

بیا و درد دلت را به من بگو...

و مطمئن باش که ارامت ميکنم...!

با گریه خودت را ارام نکن....

گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..

گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....

گریه نکن چون من هم مانند تو اشفته می شوم..

می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت را خیس اشک ببینم ..


 زندگی ام ....

 عشقم .....

اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...

برای دلی که هنوز در نبود تو ....

و ارام ... ارام می میرد...!

باور کن بغض راه گلویم را بسته است....

اما گریه نمی کنم...

می خواهم برایت فقط بنویسم...

اما تو بگو بهانه ام ...

می خواهم به یاد گذشته ....

اما این بار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم

 به یاد روزهای از دست رفته بهانه ام :بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....

و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...

ببار ...

این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!

سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...

و ارام در گوشم زمزمه کن ...

باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...

می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....

اشک از چشمان سرازیر می شود....

پس برای اخرین بار هم گریه کن....

چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....

من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت14:45توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

برگرد که بی تو هیچم

برگرد که بی تو میمیرم

برگرد میدونی که بی تو تنهام

برگرد میدونی که بی تو هم خونه با غم هام

برگرد تا دلم بی کس و تنها نمیره

برگرد تا شبهام رنگ تنهایی نگیره

برگرد که دیگه طاقت ندارم

باور کن نمی تونم، بی تو کم میارم

برگرد نزار جای تورو تو دلم، کس دیگه ای بگیره

برگرد نزار دفتر خاطره هام

واسه همیشه بسته شه روش غبارغم بشینه

برگرد بزار حس کنم تورو کنارم

برگرد بزار محکم باشم وقتی غصه ها  میاد به یادم

برگرد که من بی تو تنهاترینم

اگه  نیای همین گوشه جون میدم میمیرم

 

                                                                   بهار

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت23:54توسط نوشته شده توسط:بهار | |

روز آخر

 

داری میری از پیشم واسه همیشه

اما این دلم هنوز بهونتو می گیره

نمی تونم ببرم من تورو از یاد

دل من انگاری باز تو رو می خواد

نمی تونم ببینم نیستی کنارم

چشمای من بی تو دنیارو نمی خواد

جسم خستم بی تو هیچ جونی نداره

انگاری می خواد بمیره اگه تو نیای دوباره

بی تو زندگی واسم نداره رنگی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

برو گل قشنگم خدا پشت و پناهت

دل غمگین و خستم هنوزم هست به یادت

 

                                              بهار

 

                                                                                                  

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت23:53توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

روزای اول آشناییمون یادت میاد

چه ساده دلامونو دادیم به هم یادت میاد

واسه شنیدن صدای ناب خنده هات

ثانیه هارو میشمردم یادت میاد

برای یه لحظه دیدن چشمات

از همه دل می بریدم یادت میاد

توی غم ها شادیها باهم بودیم یادت میاد

توی جشن آسمون به خاطر ستاره ها

ما هم بودیم یادت میاد

یادته توی شبای مهتابی

کنار عطر گلای رازقی

دستاتو گذاشتی تو دستای من

گفتی تا آخر دنیا باهاتم بهار من

یادته خیره شدی به آسمون

چشماتو بستی و گفتی خدا جون

مرسی که دادی به من یه همدم ویه هم زبون

اما حالا...

رفته اون روزای خوب عمرمون

رفته اون ماه شبای مهتابی

رفته اون عطر گلای رازقی

من شدم بی کس وتنها

تو شدی همدم غم ها

می دونم به یادم هستی

می دونم به خاطر من از همه دنیا گسستی

ولی دوست دارم بدونی

همه دنیای من فقط تو هستی

 

                                                                               بهار

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت19:0توسط نوشته شده توسط:بهار | |

کنار آشیان تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند برای چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت15:6توسط نوشته شده توسط:بهار | |

   بی تو در خلوت شب ناله می کرد دل من

        با هر ترانه از تو خوندن گریه می کرد دل من

              دیگه تنهاتر از این نمیشه باشم می دونی؟

                      سخته برام از تو جدا شدن می دونی؟ 

                             به دلم وعده دادم که چشمات مال منه

                                      به خدا دوستت دارم این دیگه حرف آخره

 

                                    

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت14:40توسط نوشته شده توسط:بهار | |

عشق تو واسم یه رویاست ،یه رویای ناتمومه

من می خوام پیش تو باشم

تورو داشتن آرزومه

دوست دارم واسم بخونی

قصه های عاشقونه

قصه هایی که تمومش

توی ذهن من می مونه

دوست دارم صدای نازت همیشه تو گوشم باشه

دوست دارم عطر نفسهات همیشه تو جونم باشه

دوست دارم روزی هزار بار

بنویسم اسمتو رو درو دیوار

دوست دارم شبا به یادت برم تا به اوج آسمونا

بشمرم ستاره هارو

تا تو باز بیای تو رویام

تو ی رویا دستاتو بازم بگیرم

تا بدونی با تو من عاشق ترینم

با تو من باز توی غم ها

به اوج شادی رسیدم

تویی اون که دل پاکش وسعت دریارو داره

تویی اون که نور چشماش به دل سرد و شکستم

نور و روشنایی دوباره داده

تویی که هرم نفسهات

دوباره به قلب خستم گرمی و نشاط داده

تویی اون که توی رویام

منو از تنهایی ها نجات داده

                                              

                                                                    بهار

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت14:9توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

با توام ای که نگاهت منو با عشق آشنا کرد

تو دلم هرم نفس هات قصر سرمارو فنا کرد

تویی اون که تو وجودت نیمی از خودم رو دیدم

 با حضور عاشقونت به خود خودم رسیدم 

 با تو شادم،با تو مستم،دستاتو بزار تو دستم

 بی تو جون میدم به ظلمت،با تو عشقو می پرستم

 گم شدم تو شب چشمات،تو شدی ماه و ستاره تو شب سرد و سیاهم

با حضورت میشه حس کرد یه نفس عطر بهار

میشه از لبای تو چید عطر باغ قصه هارو

من مسافری غریبم توی جاده نگاهت

که چشام مثل قدمهات تا ابد مونده به راهت

باورم کن که فقط تو،تویی معنای وجودم

تو بیا تا غم دوریت نره توی تارو پودم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت19:7توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

 

بهار آمد که تا گل باز گردد

                  سرود زندگی آغاز گردد

                                    بهار آمد که دل آرام گیرد

                                                       ز درد و غصه ها فرجام گیرد

 

 

سلام به همه دوستای گلم امیدوارم که خوب باشین .سال جدید هم که نزدیکه ،نمی دونم سال ۸۷ واسه شما چه جوری گذشت اما واسه من زیاد جالب نبود فقط یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاد که باعث شد بدونم که تو این دنیا تنها نیستم و حتما کسی هست که منو بفهمه و درکم کنه و از این بابت خوشحالم............پس سال ۸۷ واسه منم یه چیز خوب داشته..............به هر حال امیدوارم سال جدید بهتر از این باشه.واسه همه دوستای گلم آروزی سلامتی میکنم  امید وارم که در سال جدید به هر چی که می خواین برسین.راستی یادتون نره سر سفره هفت سین واسه مام دعا کنید .

 

                                               سال نو همگی مبارک               

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت19:19توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

آنگاه که دل پر می کشد ومن آواره وسرگردان به دنبال تو ره گم میکنم تنها ستاره ای که در شفق میبینم تو هستی ای گل زیبا...چه درد آور است انتظار و چه سخت است تنهایی...

 باز این شب های من بی قرار از یاد توست،در وجود خسته ام رد پای توست،پشت یک پنجره چون مرغی اسیر این دل دیوانه ام قربانی توست.

عشق تو آرام با شب بر ته قلبم نشست،قطره اشکی مثل شبنم روی مژگانم نشست،پرتو چشمان نازت ماه دل شبهای من...با فروغ نازنینش بر سر راهم نشست...

 اگر می توانستم در دنیا چیز دیگری باشم،می خواستم اشک تو باشم که در چشمانت متولد شوم،روی گونه هایت زندگی کنم و روی لبهایت بمیرم...

 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

 دوست داشتن همیشه گفتنی نیست گاه سکوت است وگاه یک نگاه...غریبه.این درد مشترک من وتوست که گاهی نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم.

 تو میروی ومن فقط نگاهت میکنم،تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است...

 گفتمش بی تو چه می باید کرد؟عکس رخساره ماهش را داد،گفتمش همدم شبهایم کو؟تاری از زلف سیاهش را داد.وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد،یادگاری به همه داد و به من...انتظار سر راهش را داد.

 يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد...

 تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم...

 شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش، آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي، تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش...

  گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم ؟گفت :با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم؟ گفت :با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم؟ گفت :بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم؟ گفت: بنويس دوست دارم..

 سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

 براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند.

                                                                                                         

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت11:59توسط نوشته شده توسط:بهار | |

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت11:26توسط نوشته شده توسط:بهار | |

باورم نمیشه نیستی

رفتنت مثل یه خوابه

حالا دیگه واسه ی من

با تو بودن یه خیاله

میری از پیش من اما

دل من هنوز باهاته

چشمای بارونی من

هنوزم چشم به راته

یادته بهم میگفتی

تا همیشه من باهاتم

اما حالا رفتی و من

اسیر خاطره هاتم

خاطرات تلخ و شیرین

غم وغصه،عشق دیرین

چه ساده رفتی ز پیشم

بدون اینکه بدونی

بی تو من دیوونه میشم

رفتی و پیشم نموندی

قصه ی قشنگ عشقو

تو دیگه واسم نخوندی

رفتی باز تنها شدم من

دوباره مثل قدیما

عاشق مردن شدم من

میری اما قبل رفتن

اینو تو بدون عزیزم

غم رفتنت تا ابد

 میمونه تو آشیونم...

 

                                                                                          بهار        

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت17:54توسط نوشته شده توسط:بهار | |

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم

که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني

 و من مي شنوم، مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم !

 هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته....

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت21:51توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

تا حالا شده تو رویا عاشق کسی بشی

تا حالا شده تو رویا واسه عشقت بارونی و ابر بشی

تا حالا شده تو رویا بگی من بی تو میمیرم

تا حالا شده تو رویا  بگی من با تو عاشق ترینم

تا حالا شده تو رویا دل تو صد بار بلرزه

که نکنه شاید عشقت بره از پیشت کوله بارشو ببنده

تا حالا شده تو رویا به خدا بگی

 که ای کاش عشق من کنار من بود

کاش که عطر دستاش هنوزم رو دست من بود

کاش که خنده های نابش هنوزم تو گوش من بود

کاش  که این عشق رویایی واسه من واقعیت بود...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت16:58توسط نوشته شده توسط:بهار | |

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت14:55توسط نوشته شده توسط:بهار | |